![]() |
![]() |
|
| با خود در ستیزم تا خود را بیابم |
|
بعد از مدتها به این وبگاه متروک اومدم تا حرفم رو بگم و برم. میدونم دیگه هیچ کس به اینجا سر نمیزنه. اینجا یه دنیای مجازیه، ولی تموم این فضای سیاه و دلگیر رو پر از تار عنکبوت می بینم. بارزترین نشانۀ متروک بودن همین تار عنکبوته... دیگه هیچ کس اینجا نمیاد... جز من، که با خودم خلوت کنم. شاید تو هم بیای... البته نه بخاطر من! شاید دلت گرفته باشه... و بخوای آهنگ این وبلاگ رو با آهنگ وبلاگ خودت گوش بدی. رمز مطلب، شماره موبایل خودته. عدد صفر اول شماره ات رو وارد نکن ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/02/13ساعت توسط گزه |
|
|
انسانیت ازبین رفت. این وبگاه تعطیل شد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/11/30ساعت توسط گزه |
|
|
زوال نظام اشتراکی آغازین انسان ابتدایی، در جریان کاوشهای خود برای یافتن موادی که به وسیلۀ آن ابزار کارش را تکمیل کند، به مس طبیعی دست یافت. بکار بردن ابزارهای فلزی در تکامل کشاورزی اهمیتی بس بزرگ داشت، دست یابی به فنون آبیاری نیز بر گسترش زمینهای زیر کشت افزود. تخصص یافتن قبیله ای مفروض در رشتۀ معینی از تولید، نخستین تقسیم اجتماعی کار در تاریخ بشر بود. تخصص در کار کشاورزی و گله داری، شرایط مساعد تری برای تکامل بیشتر وسایل و ابزارهای کار فراهم آورد که نتیجۀ آن، افزایش بازدهی کار بود. همچنین روابط میان قبایل دامپرور و کشاورز در تکامل نیروهای مولد تأثیر فراوان داشت.تکامل نیروهای مولد مستلزم تخصص افراد در رشتۀ معینی بود، بدینگونه، پیشه وران حرفه ای در صحنۀ اجتماع ظاهر شدند. تخصصی شدن اقتصاد قبایل گوناگون، تقویت روابط میان طایفه ها را ضروری ساخت و کم کم مبادلۀ اقتصادی میان طایفه ها شکل گرفت. تقسیم اجتماعی کار، تغییرات مهمی در طرز زندگی جامعۀ اشتراکی آغازین داشت. مردان به سبب وضع فیزیکی و جسمانی که داشتند، کارهای سنگین طایفه را عهده دار شدند تا اینکه دیری نپائید که آنها نیروی کار اصلی را در کشاورزی و دامپروری تشکیل دادند و کار آنها در بهبود وضع مادی طایفه نقش تعیین کننده ای یافت. کار زنان بیش از پیش به خانه داری محدود شد و از حیث تولید ارزش های مادی طایفه نقش درجه دوم پیدا کرد. موقعیت مردان در خانواده و طایفه تغییر یافت و تحکیم گردید. این پدیده موجد نظام " پدر سالاری " شد و سرانجام جانشین مادر سالاری گشت. استفادۀ انفرادی از تخصص ها، ارزش و اهمیت کار اعضای منفرد و نقش آنها در جریان تولید را افزایش داد و با بوجود آمدن این شرایط، اصل توزیع مساوی دستخوش تغییر شد و هر کس محصول بیشتری تولید می کرد، بیشتر دریافت می نمود. این تغییر، خصلت مترقیانه ای داشت و سبب تندی پیشرفت جامعه گشت. تحولات اخیر باعث تجزیۀ قبیله و طایفه به گروه های کوچکتر شد و بصورت خانواده های پدر سالاری در آمدند و هر خانواده به واحد اقتصادی مستقلی تبدیل شد. ثمر بخش بودن کار انفرادی و تقسیم قبیله به خانواده های مجزا، باعث استقلال یافتن افراد از حیث اقتصادی شد و این استقلال به صورت استقرار نهاد مالکیت خصوصی متظاهر گشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/11/22ساعت توسط گزه |
|
|
تکامل نظام اشتراکی آغازین بزرگترین اختراع این دوره تیر و کمان بود. این اسلحه قوی ترین و دور بُرد ترین اسلحه ای بود که انسان تا آن زمان در اختیار داشت. تیر و کمان شکار را بسیار راحتتر نمود، شکاری که همۀ نیازهای بشر را فراهم می کرد گوشت، چرم و پوست برای پوشاک، شاخ واستخوان برای ساختن اسلحه و ابزار انسان اندکی بیش از آنچه که نیاز داشت، تولید می کرد که می توانست بخشی از آن را برای روز مبادا کنار گذارد. اختراع ظروف گلین و چوبین به او امکان داد که مواد خوراکی را برای زمان درازتری انبار کند. او همچنین می توانست خوراکش را نیز در این ظروف پخته و قابل هضم گرداند .این همه، به بشر امکان داد تا زمان درازتری را در یک منطقه بگذراند، و کم کم نیاز به ساختن خانه های چوبینِ دائمی هویدا گشت. در آستانۀ تمدن، قبایلی که در مناطق حاصلخیز زندگی می کردند به گردآوری گیاهان خوراکی پرداختند و این گیاهان مهمترین بخش رژیم خوراکی آنها را تشکیل می داد. این قبایل به تدریج به صورت قبایل کشاورزی درآمدند.گذار به کشاورزی، وابستگی بشر را به طبیعت کاهش داد، دامنۀ کار و فعالیت بشر گسترش یافت و انسان تجارب و مهارتهای تازه ای بدست آورد. انسان گیاهان خوردنی بیشتری را کشف کرد که از بعضی از آنها برای مقاصد درمانی و از نخ و ریسمان حاصله از الیاف برخی گیاهان دیگر برای ساختن تور، پوشاک و کیسه و... استفاده میکرد .همزمان با گسترش کشاورزی ابتدایی، دامپروریِ ابتدایی نیز پدید آمد. شکار حیوانات از طریق به دام انداختن آنها و نگهداری آنها بصورت ذخائر زندۀ گوشت، نخستین گام در راه اهلی کردن حیوانات بود.در نظامهای اجتماعی آغازین هیچ مؤسسه ای شبیه دولت وجود نداشت و حکومت قبیله و طایفه مبتنی بر دموکراسی بود . تکامل کار، انسان را به تماشاگرِ تیزهوشِ طبیعت مبدل ساخت. مشاهدات وی انگیزۀ نخستین کوشش های او برای شناخت زندگی گشت. انسان ابتدایی نمی توانست روابط و پیـوند میـــــــان پدیده های طبیعی و تأثیر آنها را بر هستیِ انسانی درک کند و به هنگام بلایای طبیعی بر اثر ناتوانی و نادانی از قوانین طبیعت، این احساس به او دست میداد که در ماورای طبیعت نیروهای مخوفی وجود دارند که بر سراسر پدیده های طبیعی فرمان می رانند. بدینگونه نخستین مفاهیم مذهبی شکل گرفت و این اعتقاد به نیروهای سحرآمیز و فوق طبیعی، کار را به جعل طلسم و جادو کشانید.پیدایش اعتقادات مذهبیِ ابتدایی، معلول عجز و ناتوانی کامل انسانها در برابر طبیعت بود. این اعتقادات نیز به نوبۀ خود به ادامۀ این ناتوانی کمک کرد. زیرا مانع شناساییِ واقعیِ او از جهان بود و کند و کاو او را دربارۀ پدیده های طبیعی منحرف میکرد و از تکامل وی جلوگیری می نمود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/11/08ساعت توسط گزه |
|
|
جامعه اشتراکی آغازین
انسانهای اولیه بصورت گروه های بزرگ و گله وار می زیستند. این انسانها ابتدایی ترین ابزارها را در اختیار داشتند و تنها از راه همبستگی با گروه های بزرگ انسانی بود که می توانستند وسایل زندگی خویش را فراهم سازند. این همکاری و تلاش مشترکِ زنان و مردان، موفقیت بیشتری را تضمین می کرد. کار تأثیر روزافزونی در طرز زندگیِ اشتراکی داشت و فعالیت های تولیدی، مستلزم همکاری و هماهنگیِ افرادِ گروه بود. تکامل نیروهای مولد این امکان را بوجود آورد که جماعت (کمون) به گروه هایی تقسیم شود که هرکدام وظایف ویژه ای را انجام میداد. بدین گونه میان زن و مرد تقسیم طبیعی کار بوجود آمد. مردان که از حیث جسمانی نیرومندتر و از زایمان و نگهداری کودکان فارغ بودند به شکار می رفتند و مابقی کارها را زنان، سالخوردگان و کودکان انجام می دادند. ریش سفیدان که محبوب ترین اعضاء جماعت به شمار می رفتند و در حقیقت حاملین زندۀ تجربیات نسل های پیش بودند، مورد احترام سایر اعضاء بوده و رهبری گرروه های شکار و سایر کارهای مشترکِ دیگر را بر عهده داشتند. این افراد به تدریج در تمام امورِ جماعت دخالت کرده و زمام امور را بدست گرفتند. این نخستین تقسیم کار در جوامع انسانی بود که بر حسب جنس و سن صورت گرفت و بعدها به تخصص اعضای جامعه در نوع معینی از کار انجامید. تکامل نیروهای مولد سبب تجزیۀ گله های انسانی به طوایف شد که به تجمع چند طایفه در قبیله ای بزرگ انجامید. مناسبات تولیدی خواه در گله های ابتدایی و خواه در طایفه عبارت بود از کار مشترک انسانها با هم و برای هم. تمام اعضای جامعه در تولیدِ ارزشهای مادی شرکت داشتند و هر کس بنا به استعداد خود کار میکرد و محصول خود را به جامعه تحویل میداد. زمین و تمام ثروت های آن که وسایل اصلی تولید بود مشترکأ مورد استفاده قرار میگرفت، یعنی بطور کلی متعلق به جماعت (کمون) بود. مالکیت اشتراکی بر وسایل تولید، زائیدۀ سطحِ ابتداییِ نیروهای مولد بود. قدرتِ انسانِ ابتدایی به وجود جماعت و کار مشترکِ آن بستگی داشت و مالکیتِ اشتراکی بر وسایل تولید، پایۀ مناسباتِ تولیدیِ نظامِ اشتراکیِ آغازین بود. خصلت اجتماعی کار و مالکیت مشترکِ وسایلِ تولید، تقسیمِ مساویِ ارزش هایِ مادی را ایجاب میکرد. تمام ارزش های مادی که محصولِ کارِ جمعیِ اعضای جماعت بود بطور مساوی میان همۀ آنها تقسیم می گشت. جامعۀ ابتدایی، جامعه ای بدون طبقه و بدون بهره کشی بود. جامعۀ ابتدایی را تنها به این علت می توان اشتراکی نامید که هیچگونه بهره کشیِ انسان از انسان در آن وجود نداشت و هیچگونه مالکیتی در آن دیده نمیشد بجز مالکیت عمومی تام جامعه. جامعه به طبقات منقسم نبود و همۀ انسانها به تساوی از ارزشهای مادی بهره می گرفتند. جامعۀ بی طبقه، جامعۀ سازمان یافتۀ زحمت کشانِ آزاد و آگاهی است که در آن خودسامانی و کار به سود همۀ اعضای جامعه برقرار خواهد گشت. فعالیتی که زنان در خانه انجام میدادند منبع قابل اعتمادتر و منظم تری برای زندگی به شمار میرفت زیرا شکار که حوزۀ فعالیت مردان بود اغلب تصادفی بود و نمی توانست پیوسته خوراک افراد طایفه را تأمین کند. این موضوع نقش زنان را در حیاتِ اقتصادی طایفه بالا برد و آنان را به مقام رهبری رساند. اینکه زنان در محل سکونتِ طایفه و یا در نزدیکی آن بکار می پرداختند، در برقراری این نظام در سازمان طایفه ای تأثیر بسیاری داشت و زنان بصورت ارباب دائمی خانه های مشترک درآمدند. روابط بی بند و بار جنسی که از گله های حیوانی به ارث رسیده بود و ویژۀ گله های ابتدایی انسان بود، در این زمان جای خود را به برون همسری یعنی منع ازدواج در داخل طایفه داد. این امر موجب استحکامِ روابط میان طایفه ها شد. ازدواج هنوز ماهیتی گروهی داشت لیکن به تدریج تحریم هایی در روابط جنسی میان والدین و فرزندان و برادران و خواهران در روابط متقابلی که میان زنان و مردانِ قبیله وجود داشت، پدید می آمد. وجود ازدواج گروهی نیز موجب تقویت بیشتر نقش زنان در داخل طایفه گشت. زیرا به موجب این نوع ازدواج، فقط مادر کودکان معلوم بود. بدین گونه، "مادر" یگانه جد طایفه به شمار می رفت. وی ارباب خانۀ اشتراکی و چهرۀ اصلی و نگینی بود که سایر افراد طایفه به دور وی حلقه می زدند. همۀ این عوامل موجب تقویت نقش اجتماعی و برتری مادر شد. این طایفه را طایفۀ مادر سالار و این نظام و سازمان اجتماعی را نظام مادر سالاری می خوانند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/11/02ساعت توسط گزه |
|
زه ردی ئه و، سه ردی هه وای پاییزه ن زه ردی من، سه ردی مه یلی ئازیزه ن!
پ.ن: باورم اینه که انسان هم مثل طبیعت یه دوره های خاصی داره. وقتی پاییزی شدی باید آماده بشی. چون زمستون وقت رفتنه. هر گاه احساس کردی وقت رفتن شده... باید بری...! آرام و بی پروا... درستش همینه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/10/17ساعت توسط گزه |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/10/07ساعت توسط گزه |
|
|
یه مدت پیش حامد ازم پرسید: چرا وبلاگتو س یاسی نمی کنی؟ میتونستم همون لحظه بهش جواب بدم و بگم: نه! این کار رو نمی کنم. ولی بهش هیچ جوابی ندادم. میگن یه بنده خدایی ( یادم نیست چه کسی ) آخرهای عمرش گفته بود: وقتی بچه بودم میخواستم دنیا رو تغییر بدم... وقتی بزرگتر شدم و به سن جوانی رسیدم فهمیدم که این کار از عهدۀ من خارجه و تصمیم گرفتم کشورم رو تغییر بدم... بزرگتر که شدم دیدم این کار رو هم نمی تونم انجام بدم، پس تصمیم گرفتم شهرم رو تغییر بدم... به سن میانسالی که رسیدم متوجه شدم از پس این کار هم بر نمیام، پس تصمیم گرفتم خانواده ام رو تغییر بدم... و نتونستم هیچ کدومشون رو تغییر بدم. الان که در بستر مرگ هستم فهمیده ام که از همان ابتدا باید خودم رو تغییر میدادم. اگر من تغییر می کردم، خانواده ام نیز تغییر می کرد و چه بسا شهرم و حتی کشورم... و شاید دنیا نیز تغییر می کرد. من هم از خودم شروع کرده ام و هنوز هم دارم روی خودم کار می کنم. میخوام هر روز بهتر از قبل بشم. ولی اعتراف می کنم که شکست هایم خیلی بیشتر از موفقیت هایم بوده. من به کارهای اشتباهی که از خودم سر میزنه (یا از اشخاص دیگه) فکر می کنم و گاهی هم بهشون گیر میدم. دولت ها و احزاب هم از این امر مستثنی نیستند. ولی نمیشه گفت که با گیر دادن به اشتباهات حکومت و نقد آن، من یا وبلاگم س یاسی شده ایم. من سعی می کنم زیاد داخل حیطۀ سیا ست نشوم چون به نظرم کار درستی نیست. منم توی این مملکت زندگی می کنم و دارم همه چی رو می بینم. به نظر من مشکل اصلی ما، خودمان هستیم و جهلی که سر تا پای وجودمون رو گرفته. ( خاک بر سر همه مون ) ما در سال 57 یه انق-لاب داشتیم و نتیجه اش رو داریم می بینیم. چرا اینجوری شد؟ یک تئوری مهم هست که باید بدونیم: شکست در ذات انق-لاب است. پس نباید انتظار داشت که همۀ انق-لابها پیروز بشن. اولأ: انق-لاب مثل میوه است. باید هنگامی که کاملأ رسیده است، آن را بچینیم. انق-لاب سال 57 یک انق-لاب نارس و کال بود. ثانیأ: ادیان، احزاب، حکومت ها و مکتب ها پس از مدتی به انحراف کشیده می شوند. ( که میتونه دلایل مختلفی داشته باشه ). کتاب "قلعۀ حیوانات" رو که یادتونه؟ ثالثأ: موفقیت هیچ گاه حتمی نیست، بلکه به جمع شدن عوامل زیادی بستگی داره. نهایتأ اینکه: ما فقط میخواهیم برکنار کنیم. خیلی مسخره است که بدون داشتن ایده ای صحیح و بدون تفکر دربارۀ موردی برای جایگزین کردن، انق-لاب بکنیم؛ ما انق-لاب می کنیم... " زنده باد- مرده باد" سر می دهیم... و اگه احیانأ موفق شدیم، تازه اون وقت از خودمون می پرسیم: خب، حالا باید چکار کنیم؟ اگه حامد بهم میگفت: انق-لابی باش! همون لحظه می گفتم: چشم! با کمال میل. ولی انق-لابی بودن رو باید در عمل ثابت کرد نه در حرف و وبلاگ. من عاشق اسمم هستم (اسم واقعی ام) و خودم رو بهش مدیون میدونم، پس همیشه سعی کرده ام دینم رو به اسمم ادا کنم. زیر بار حرف زور نرفته ام، همیشه سعی کرده ام آزاد باشم و اگر هم آزاد نبوده ام به جرأت میگم: همیشه آزاده بوده ام (حتی به قیمت از دست دادن خیلی چیزهام) دکتر ا. ح. آریان پور در کتاب "جامعه شناسی هنر" در مورد تحول طبقات اجتماعی می نویسد: هیچ طبقه ای ثابت نمی ماند، بلکه پس از پیدایش، از مراحل مختلف میگذرد و سرانجام جای خود را به طبقۀ دیگری می دهد. الف) تحولی در بطن جامعه (عوام): در دوره ای که یک طبقه آغاز به رشد می کند، به ضرورت خوشبین و مثبت و امیدوار است، زیرا جریان حوادث جامعه به سود آن است. طبقه چون در چنین دوره ای کامروا و بالنده است، واقعیت را موافق حال خود می بیند، البته با اشتیاق به واقعیت می نگرد و به نظام عینی جامعه و طبیعت دل می بندد. پس اندیشۀ این دوره بیش از اندیشۀ دوره های دیگر تکاملی و عملی است و بر واقعیت منطبق می شود. ب)زمینه های تغییر حکومت: در این گونه شرایط، طبقۀ نو که می خواهد بر طبقۀ کهنه غلبه کند، مردم عادی را به همکاری می خواند، و مردم عادی هم که واقع بینی و طغیان و اصلاح طلبی طبقۀ نو را به سود خود می یابند، همکاری آن را می پذیرد. در جریان همکاری طبقۀ نوخواسته با عوام، طبقۀ نو که به طور موقت پیشرفت عوام را برای مقاصد خویش مفید می بیند، با شوق به فرهنگ عوام رو می کند و با واقع گرایی دیرین عوام، واقع گرایی نوبنیاد خود را نیرو می بخشد. ج) شروع حکومت: اما طبقۀ نو، پس از آنکه تکامل و قوام می یابد، البته دیگر با خطر انهدام روبرو نیست. پس مساعی خود را از هدف های عملی پیشین برمی گیرد و به تفنن می پردازد، ظرافت پرست و خرده سنج می شود. د) تضاد حکومت با مردم: در چنین وضعی طبقۀ نیرومندِ قاهر نه تنها دیگر تقویت مردم را لازم نمی بیند، بلکه سرکوبی آنان را ضرور می یابد. عوام که در مرحلۀ پیش، به اعتماد وعده های خوشِ طبقۀ نو، صادقانه در کنار آن طبقه مبارزه و فداکاری کرده اند، اکنون خواهان ایفای وعده ها هستند. اما ایفای آن وعده ها ، به مصلحت طبقۀ نو نیست. پس طبقۀ نو همچنان که با عوام در می افتد، از فرهنگ واقع گرای عوام نیز روی می گرداند و هنر خود را سخت از هنر عوام تفکیک می کند. ه) پایان کار حکومت: دورۀ تکامل طبقۀ نو که در آغاز با تکامل عوام و تمام جامعه منافاتی نداشت، سرانجام به سر می آید و انحطاط آن طبقه شروع می شود. در این دوره چهرۀ واقعیت که حاکی از انحطاط طبقۀ فرسوده است، در نظر آن طبقه زشت و زننده می نماید. پس آن طبقه از واقع گرایی می گریزد، و از آن پس مسایل واقعی حیات را نادیده می گیرد و به وهم پناه می برد. در چنین دوره ای انتقاد از طبقۀ منحط، کاری خطرناک و وسیلۀ تسریع انحطاط آن است. پس خداوندان جامعه تا جایی که می توانند، انتقاد اجتماعی را سرکوب می کنند... سخن آخر: من هنوز توی کار خودم موندم. فکر کنم باید تا آخر عمرم در راه اصلاح خودم باشم. پ.ن: امیدوارم فیلتر نشوم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/08/24ساعت توسط گزه |
|
|
بیست و نه سال پیش در خانۀ کوچکی نوزادی به دنیا آمد و با صدای گریه اش ساکنین خانه را شاد کرد.
بهترین هدیۀ زندگیش را در همان روزهای نخست زندگیش گرفت، اسمش..! بیست و نه سال پیش در چنین روزی پسری به دنیا آمد... … بعد از این همه سال با قاطعیت کامل میگویم: بخاطر دوم آبان ماه 1361 متأسفم، واقعآ متأسفم... نباید این اتفاق می افتاد…
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/08/02ساعت توسط گزه |
|
|
دیشب نشسته بودم وخودم را مرور می کردم، خودم و انسانهایی که هر کدام به نوعی به من مربوط میشدند را مرور کردم.
یک نقاش وقتی در حال کشیدن یک نقاشی (در ابعاد بزرگ) است، برای دیدن نتیجۀ کار ش هراز گاهی به عقب می رود و از آنجا اثرش را نگاه میکند. او خوب میداند که از آن فاصلۀ نزدیک چیزی جز توده های رنگ نخواهد دید و وقتی که از آن فاصله بگیرد، توده های رنگ نیز کم کم معنا می یابند و او کل اثر را به وضوح می تواند ببیند. من نیز از گزه فاصله گرفتم و رفتم تا از آن بالا همه چیز را ببینم. گزه و وقایع چند سال گذشتۀ زندگیش را مثل کتابی جلوی دستم گذاشتم. من به عنوان کسی غیر از گزه همه چیز را دیدم، آرام کتاب را بستم و دوباره به خودم بازگشتم. در کلاس درس زندگی چیزهایی یاد گرفته ام، درسهایی نیز به تجربه آموخته ام. به من گفته بودند که "تجربه" استاد سختگیری است، ابتدا تنبیه می کند سپس درس می دهد. و من اکنون باور کرده ام که چنین است! من آموخته ام: دربارۀ آدمها از روی کارهایشان قضاوت کنم نه از روی حرفهایشان. انسان ذاتأ موجودی خودخواه است. این ضرب المثل که می گوید: "من تو را دوست دارم اما خودم را بیشتر دوست دارم." حقیقت دارد. مهربانی بیش از حد به آدمها باعث ایجاد سوء ظن در آنها می شود. نیچه راست میگفت که: "آن زمان که بهترین مزه ها را داری نگذار تو را تمامأ بخورند. این را کسانی می دانند که می خواهند دیر زمانی در دلها بمانند." دنیا دار مکافات است. (زمانی در حق یک نفر کار خطایی انجام دادم، بعدها یک نفر دیگر همان کار را با خودم کرد.) برای اینکه آدمها را خوب شناخت، باید به آنها نزدیک شد. قبلأ بر این باور بودم که به هر کسی می شود اعتماد کرد مگر اینکه غیر از آن ثابت شود و چندید بار لطمه دیدم. الان باورم این است که هیچ کس قابل اعتماد نیست مگر اینکه غیر از آن ثابت بشود. دیگر بخاطر هر کسی فداکاری و از خود گذشتگی نکنم. با هر کسی همانطور رفتار کنم که او با من می کند. هیچ وقت پلهای پشت سرم را خراب نکنم. بعضی از آدمها آنقدر جدی دروغ می گویند که خودشان هم دروغ خود را باور میکنند. انسانها همیشه خودشان را بهتر از آن چیزی که هستند نشان می دهند و نقطه ضعف هایشان را پنهان میکنند، گویی که این ضعفها نه یک چیز طبیعی و خصوصیت بشری بلکه مایۀ ننگ آنهاست. بعضی ها از ارزش های والای انسانی چنان حرف می زنند که فکر می کنیم به آنها اعتقاد راسخ دارند، اما در عمل می بینیم که آن ارزش ها را به پشیزی هم نمی خواهند. درک کردن بعضی از آدمها و کارهایشان واقعأ غیر ممکن است. بعضی ها می گویند که انتقاد پذیر هستند و از ما می خواهند که ایرادهایشان را به آنها بگوییم، اما ته دلشان انتظار دارند جز تعریف و تمجید از آنها، چیز دیگری نگوییم. بعضی از آدمها همه چیز را با هم می خواهند. شعور و فهم آدمها هیچ ربطی به جنسیت، سن و تحصیلات آنها ندارد. هر کسی مسئول کارهای خودش است. تمام انسانها را می شود با پول خرید، منتها قیمت هایشان با هم فرق می کند. انسان همانقدر که بیشتر میداند، بیشتر می فهمد و بیشتر درک می کند، به همان میزان هم بیشتر رنج میکشد. ارزنده ترین کتابی که تابحال خوانده ام " تمدن و ملالت های آن" از فروید و پس از آن "همیشه شوهر" از داستایوفسکی بوده. بی دلیل نیست که فروید را "پدر علم روانکاوی" می خوانند و کتابهای داستایوفسکی را در مقطع ارشد روانشناسی تدریس می کنند. یکی از درست ترین مطالبی که تا حالا نوشته ام، متن "جامعۀ قربانی ساز" است. نباید از اشتباه کردن بترسم، بلکه باید سعی کنم اشتباهاتم را دیگر تکرار نکنم. خب، بعضی چیزها اجتناب ناپذیر هستند. وقتی کسی نیست که به ما چیزی یاد بدهد، خودمان باید یاد بگیریم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/06/12ساعت توسط گزه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکاسی ... آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
احسان سیب سرخ حوا ادبیاتی که هرگز نمی میرد... چکامه risA@ ستاره حسن بانوی شعرهای مه آلود سعید رها شاهدی بر زندگی من جامعه شناسی |
|
RSS
|